تبليغاتX
دفترچه خاطرات یک دختر ایرانی
دفترچه خاطرات یک دختر ایرانی
من از این فاصله ها، بدجوری گریه ام می گیره
نگارش در تاريخ دوشنبه سی ام آذر 1388 توسط حورا

 جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین

و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

و به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!


شل سیلور استاین

پ.ن۱ شب یلدا، شب باهم بودن مبارک. امشب از با هم بودن لذت ببرید که فردا شاید دیر باشد.

 


نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 توسط حورا
هوا بسار سرد بود. پسرک از پشت پنجره به آدم برفی چشم دوخته بود. دلش به حال او می سوخت فکر آدم برفی که زیر سرما نشسته بود،اورا غمگین می کرد. پسرک پتوی خود را برداشت و روی شانه های آدم برفی انداخت. و از شدن سرما سریع به اتاق بازگشت. آدم برفی هر لحظه کوچک و کوچک تر می شد. او با دلهره بیش از قبل، شال خود را برداشت و به امید اینکه آدم برفی دوام بیشتری بیاورد، دور گردن او بست. ولی آدم برفی سریعتر آب می شد

پسرک نمی دانست که با دلسوزی های نا به جای خود کمر به نابودی آدم برفی بسته است. مدتی بعد فقط تکه ایس هویج از آدم برفی باقی مانده بود.

پسرک با چشمان گریان در حالی کنار هویج استاد که از برف جمع شده روی سر و شانه هایش شبیه همان آدم برفی شده بود!

 

دست نوشته های مهاتما گاندی

می می توانم خوب، بد،خائن، وفادار، فرشته خو یا شیطان صفت باشم من می توانم تو را دوست داشته یا از تو متنفر باشم. من می توانم سکوت کنم، نادان یا دانا باشم چرا که من یک انسان و این ها صفات انسانی است.

و تو هم به یاد داشته باش : من نباید چیری باشم که تو می خواهی. من را خودم از خودم ساخته ام. و به یاد داشته باش منی که من از خود ساخته ام، آمال من است. تویی که تو از من می سازی، آرزوهایت یا کمبودهاست هستند.

لیافت انسانها کیفی زندگی را تعیین می کند، نه آرزوهایشان.

و من متعهد نیستم که چیزی باشم که تو می خواهی و تو هم می توانی انتخاب کنی که من را می خواهی یا نه، ولی نمی توانی انتخاب کنی که از من چه می خواهی.

پ.ن۱ : از اینکه این دفعه این قدر دیر آپ کردم معذرت می خواهم، سعی می کنم از این بعد حداقل هفته ای یه بار، این وبلاگ را آپ کنم.

نگارش در تاريخ شنبه هفتم آذر 1388 توسط حورا
شهابی فرو می افتد،

برگی نیز،

اما این کجا و آن کجا...

 

روشن ترین آذرخش ها

از دل می آیند

چنان که سیاه ترین ابرها

 

با هر پرسشی دو نیمه می شوم

نیمی ز پرسشم

و نیمه دیگر، خودم

پرسشم در پی پاسخ است

و خودم به دنبال پرسشی دیگر!

 

دریا همیشه در خلسه است

از این رو هرگز او را ایستاده نمی بینی!

 

کمتر پیش می آید که ما حقیقت را

جز از لبانی که مرده است، بپذیریم!

 

پ.ن۱ سروده های کوتاه از آدونیس، ترجمه بیتا واحدی

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 توسط حورا
اگر نمی توانم همیشه مال تو باشم

اجازه بده گاهی، زمانی از آن تو باشم.

 

و اگر نمی توانم گاهی ، زمانی از آن تو باشم.

بگذار هر وقت که تو می گویی، کنار تو باشم.

 

اگر نمی توانم دوست خوب و پاک تو باشم.

اجازه بده دوست پست و کثیف تو باشم.

 

اگر نمی توانم عشق راستین تو باشم.

بگذار باعث سرگرمی تو باشم.

 

اما مرا این طوری ترک نکن.

بگذار در زندگی تو، دست کم چیزی باشم...

 

پ.ن شعری از شل سیلور استاین با ترجمه چیستا یثربی

نگارش در تاريخ جمعه بیست و دوم آبان 1388 توسط حورا
 

 

 

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلی های خود نشسته بودن، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار، پسر 25 ساله که در کنار پنجره نشسته بود، پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد. فریاد زد : پدر نگاه کن درخت ها حرکت می کنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد : پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات وابرها با قطار حرکت می کنند.

زوح جوان، پسر را دلسوزی نگاه می کردند.

باران شروع شد. چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم هایش را بست و دوباره فریاد زد : پدر نگاه کن باران می بارد. آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند : چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟

مرد مسن گفت : ما همین الان از بیمارستان برمی گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند.

درباره وبلاگ

در انتظار آمدن قطارم. قطاری که مسافری در آن نیست. من هم در ایستگاه نیستم. روی ریلم. قطار هر لحظه نزدیکتر می شود.آن طرف خط غریبه ای مرا می بیند. به او خیره می شوم. امید می بینم و... روزهایی گذشت، در چشمانش گناه دیدم و حسرت و او چشمانش را بست.


آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
قالب وبلاگ